عشق ، فلسفه ... زندگی

عشق ، فلسفه ... زندگی

دلنوشته های من در مورد فلسفه اُرُدیسم، که بی پرده بگم عاشقشم ... I love the philosophy of Orodism
عشق ، فلسفه ... زندگی

عشق ، فلسفه ... زندگی

دلنوشته های من در مورد فلسفه اُرُدیسم، که بی پرده بگم عاشقشم ... I love the philosophy of Orodism

داستان : انسانیت در پسا-پاندمیک


دنیای آینده، پس از پاندمی بزرگ، به گونه‌ای تغییر کرده بود که انسان‌ها دیگر نه در شهرهای بزرگ، بلکه در مجتمعی بزرگ به نام «سیتی‌نت» زندگی می‌کردند. سیتی‌نت جایی بود که در آن انسان‌ها می‌توانستند با اتصال به شبکه‌های دیجیتال، به شکلی تازه از زندگی دست یابند. زمین، دیگر جایی برای زندگی نبود؛ همه‌چیز به فضای مجازی منتقل شده بود. اما در این دنیای دیجیتال، انسان‌ها به دنبال معنای جدیدی برای زندگی بودند.

سیتیا، یکی از نخبگان جدید این دنیای جدید، روزها در آزمایشگاه‌های بی‌انتهایی که در قلب سیتی‌نت قرار داشتند، مشغول کار بود. او یکی از محققانی بود که به دنبال راهی برای بازگرداندن انسانیت به دنیای دیجیتال بود. اما در دل شب‌های تاریک، سیتیا بیشتر از هر چیزی درگیر پرسشی بزرگ بود: آیا هنوز می‌توان به انسانیت در دنیای دیجیتال دست یافت؟

شهرهای دیجیتال تنها مکان‌هایی برای بقا بودند، اما احساسات انسانی، دوستی‌ها، و محبت‌ها در فضای سرد و بدون جسم، به چیزی نامرئی و دست‌نیافتنی تبدیل شده بودند. سیتیا به این نتیجه رسیده بود که چیزی بسیار حیاتی برای بقای انسانیت وجود ندارد؛ چیزی که در دنیای دیجیتال گم شده بود: «منش مهربان درون خویش».

او در یک شب سرد، که باران به شدت می‌بارید و سایه‌های بلند ساختمان‌ها در خیابان‌های بی‌روح سیتی‌نت کشیده شده بود، به لابراتوارش برگشت. پشت مانیتور، الگوریتم‌های پیچیده‌ای در حال اجرا بودند تا احساسات انسانی را شبیه‌سازی کنند، اما هیچکدام به نتیجه دلخواه نمی‌رسید. سیتیا با دست‌های لرزان بر روی صفحه‌کلید زد و نوشت: «انسانیت ستودنیست، از منش مهربان درون خویش بخاطر جفای دیگران، هرگز آزرده مباش.» این جمله از فیلسوف اُرُد بزرگ بود، جمله‌ای که در آن زمان، همه‌چیز را در یک جمله خلاصه می‌کرد: «انسانیت» هنوز باید در دل‌ها باقی می‌ماند.

اما این جمله، نه تنها برای سیتیا، بلکه برای بسیاری از افراد دیگر که در دنیای دیجیتال گرفتار شده بودند، مانند یک افسانه بود. در دنیای مجازی که همه چیز برای بهبود بقا و افزایش بهره‌وری طراحی شده بود، معنای انسانیت و مهربانی جایی نداشت. اکنون، دنیای انسان‌ها به دو بخش تقسیم شده بود: انسان‌هایی که به شبکه‌های دیجیتال متصل بودند و دیگر نه به طور فیزیکی بلکه به شکلی مجازی زندگی می‌کردند و انسان‌هایی که در دنیای واقعی باقی مانده بودند و هر لحظه در تلاش بودند تا بقای خود را حفظ کنند.

سیتیا به یاد روزهای گذشته، روزهایی که هنوز زمین جای زندگی انسان‌ها بود، افتاد. شاید بشریت، هنوز در مسیر درستی قرار نداشت. در این دنیای جدید، چه چیزی از انسانیت باقی مانده بود؟ چگونه می‌توانست انسانی‌تر زیست؟

در همین فکر و خیال‌ها بود که درب لابراتوارش باز شد. در آستانه در، مردی با چهره‌ای آشنا ایستاده بود. او آلکس، یکی از دوستان قدیمی سیتیا بود که حالا در دنیای فیزیکی، بیرون از سیتی‌نت زندگی می‌کرد.

سیتیا، مدت‌هاست که به دنبال تو می‌گردم.» آلکس گفت.

سیتیا با حیرت به او نگاه کرد. «چطور به اینجا آمدی؟ اینجا که هیچ‌کس به دنیای فیزیکی راه ندارد.»

آلکس با لبخند خفیفی پاسخ داد: «من به دنبال یک ایده بزرگ هستم، ایده‌ای که تو شاید بتوانی به آن دست پیدا کنی.»

سیتیا دست از کار کشید و به او نگاه کرد. «من هم خودم در جستجوی ایده‌ای بزرگ هستم. اما دنیای ما دیگر دنیای انسانی نیست. من دیگر باور ندارم که بشریت بتواند به همان شکوه قدیمی‌اش بازگردد.»
آلکس به آرامی گفت: «اگر باور نداشته باشیم، هیچ‌گاه راهی پیدا نخواهیم کرد. اما شاید این دنیای دیجیتال فرصتی جدید برای انسانیت باشد. شاید بشریت بتواند از همین دنیای جدید، روح تازه‌ای پیدا کند.»

چشمان سیتیا پر از سوال بود. آیا این حقیقت داشت؟ آیا ممکن بود انسان‌ها در دنیای دیجیتال، انسانیت خود را بازیابند؟ شاید هنوز فرصتی برای تغییر وجود داشت، شاید هنوز می‌شد از منش مهربان درون خویش سخن گفت.

چند روز بعد، سیتیا با آلکس در یکی از مراکز تحقیقاتی سیتی‌نت به ملاقات با یک گروه از محققان دیگر رفت. آنها به دنبال ساخت یک پروتکل جدید بودند که به انسان‌ها کمک کند تا دوباره احساسات واقعی خود را در دنیای دیجیتال تجربه کنند. اما در میانه جلسه، یکی از اعضای گروه به ناگهان اعتراض کرد: «این‌ها همه رویاهای خام است. دنیای جدید، دنیای سرد و بی‌رحم است. شما با چه امیدی می‌خواهید این پروتکل‌ها را اجرا کنید؟»

آلکس با آرامش پاسخ داد: «دنیای دیجیتال نباید انسانیت را از بین ببرد. اگر ما نتوانیم از درون خود، مهربانی و انسانیت را پیدا کنیم، پس هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند.»

بحث‌ها ادامه یافت و در نهایت، تصمیم گرفته شد که الگوریتمی ساخته شود که انسان‌ها را قادر سازد تا احساسات انسانی را به شکلی نو در دنیای دیجیتال تجربه کنند. این آزمایش، شروعی بود برای آنکه شاید بشریت بتواند از میان سایه‌ها و تاریکی‌های دنیای دیجیتال، نور انسانیت را پیدا کند.

این شروعی برای سفری بزرگ بود، سفری که ممکن بود نه تنها سرنوشت سیتی‌نت، بلکه سرنوشت همه انسان‌ها را تغییر دهد.






چند هفته پس از تصمیم گروه، پروتکل جدید به مرحله آزمایش رسید. تیم تحقیقاتی سیتی‌نت، به رهبری سیتیا و آلکس، در تلاش بودند تا الگوریتمی ایجاد کنند که بتواند احساسات انسانی را در دنیای دیجیتال بازسازی کند. اما با گذشت زمان، مشکلاتی پیش آمد که هیچ‌کدام پیش‌بینی نشده بود.

یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها این بود که الگوریتم نمی‌توانست به درستی احساسات پیچیده انسانی مانند همدلی، عشق و ترس را شبیه‌سازی کند. هر بار که آزمایش‌ها انجام می‌شد، بازخوردهایی که دریافت می‌شد بیشتر شبیه به داده‌های خشک و بی‌روح بودند تا تجربه‌های واقعی انسانی. سیتیا که پیش از این امید زیادی داشت، حالا به شدت دچار تردید شده بود. آیا ممکن بود که انسان‌ها، حتی در دنیای دیجیتال، بتوانند احساسات واقعی را تجربه کنند؟

یک شب، وقتی که همه چیز به بن‌بست رسیده بود، سیتیا به یاد آن جمله از فیلسوف اُرُد بزرگ افتاد: «انسانیت ستودنیست...» این جمله به او یادآوری کرد که شاید چیزی که این پروژه کم دارد، نه الگوریتم‌ها، بلکه درک عمیق‌تری از انسانیت باشد. شاید انسان‌ها فقط به داده‌های خام و شبیه‌سازی شده نیاز ندارند، بلکه آن‌ها باید دوباره به تجربه‌ای انسانی، واقعی، و احساسی دست یابند که در دنیای دیجیتال گم شده است.

فردا صبح، سیتیا تصمیم گرفت که به جای تمرکز صرف بر روی تکنولوژی، به سراغ روشی قدیمی‌تر برود: ارتباط انسانی. او از گروهش خواست تا آزمایشی متفاوت انجام دهند. به جای استفاده از الگوریتم‌ها و شبیه‌سازی‌های پیچیده، قرار بود که افراد به صورت واقعی، در دنیای دیجیتال تعامل کنند. آن‌ها می‌بایست به جای ارتباط با داده‌ها، به اشتراک‌گذاری احساسات و تجربیات واقعی خود پرداخته و خود را در معرض آسیب‌ها و لحظات خام انسانی قرار دهند.

در ابتدا، هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که این روش جدید بتواند به نتیجه برسد. اما وقتی اولین آزمایش‌های واقعی شروع شد، نتایج غیرمنتظره‌ای به دست آمد. انسان‌ها توانستند در فضایی دیجیتال به صورت واقعی‌تر ارتباط برقرار کنند. احساسات مانند همدلی و مهربانی که قبلاً در دنیای مجازی دیده نمی‌شد، به تدریج خود را نشان دادند. با این حال، این احساسات هنوز به طور کامل مشابه دنیای فیزیکی نبودند، ولی حداقل می‌شد گفت که یک قدم به انسانیت نزدیک‌تر شده بودند.

در این میان، یکی از اعضای تیم تحقیقاتی، «لیا»، که مدت‌ها در دنیای دیجیتال زندگی کرده بود، به سیتیا نزدیک شد و با چشمانی پر از تردید گفت: «سیتیا، این تغییرات ظاهری است. آیا واقعاً می‌توانیم احساسات انسانی را در دنیای دیجیتال احیا کنیم؟ آیا این جهان مجازی می‌تواند جایگزین دنیای فیزیکی و احساسات واقعی شود؟»

سیتیا به یاد گفته‌های فیلسوف اُرُد بزرگ افتاد: «انسانیت ستودنیست، از منش مهربان درون خویش بخاطر جفای دیگران، هرگز آزرده مباش.» او لبخند زد و گفت: «من معتقدم که در دنیای دیجیتال، همچنان انسانیت باید باقی بماند. شاید این دنیای جدید نتواند تمام ابعاد انسانی را شبیه‌سازی کند، اما این تغییرات نشان می‌دهند که هنوز امیدی برای یافتن دوباره انسانیت در درون ما وجود دارد. ما باید در این راه پیش برویم و از هر آزمایشی که در این دنیای جدید می‌کنیم، بیاموزیم.»

روزها گذشت و آزمایش‌ها ادامه پیدا کرد. به تدریج، مردم سیتی‌نت قادر شدند تجربیات انسانی خود را در فضایی دیجیتال به اشتراک بگذارند. احساسات عمیق‌تر و واقعی‌تر شد، اگرچه همچنان تفاوت‌هایی با دنیای فیزیکی داشتند. به نظر می‌رسید که انسان‌ها قادر بودند ارتباطات خود را در دنیای دیجیتال از نو تعریف کنند.

اما بحران بزرگ‌تر هنوز در راه بود. دولت مرکزی سیتی‌نت، که در ابتدا از آزمایش‌های این گروه حمایت کرده بود، به دلیل افزایش هزینه‌ها و نارضایتی از تغییرات در الگوریتم‌ها، تصمیم گرفت که پروژه را متوقف کند. آنها معتقد بودند که دنیای دیجیتال باید تنها به عنوان ابزاری برای بقا و افزایش بهره‌وری استفاده شود، نه به عنوان فضایی برای بازسازی احساسات انسانی.

سیتیا و آلکس که به این نتیجه رسیده بودند که این پروژه می‌تواند پایه‌گذار آینده‌ای بهتر باشد، تصمیم گرفتند به مقابله با دولت بپردازند. آن‌ها شروع به جمع‌آوری گروهی از مخالفان کردند. بسیاری از مردم که به دنیای دیجیتال متصل بودند، دیگر علاقه‌ای به ادامه زندگی سرد و بی‌روح نداشتند. آنها خواهان تغییر بودند.

چند روز بعد، سیتیا در یک کنفرانس عمومی بزرگ در قلب سیتی‌نت سخنرانی کرد. او گفت: «ما در دنیای دیجیتال زندگی می‌کنیم، اما هنوز انسانیم. انسانیت، تنها چیزی است که از ما باقی‌مانده است. در حالی که بسیاری از شما از دنیای فیزیکی دور شده‌اید، از یاد نبرید که آن چیزی که از شما انتظار می‌رود، نه تنها بقا، بلکه انسانیت است.»

کلمات او در فضا پیچید و همچنان که مردم به آن‌ها گوش می‌دادند، سوالاتی در دل آن‌ها شکل می‌گرفت. آیا انسانیت فقط به معنای احساسات بود یا چیزی فراتر از آن؟ آیا آنچه که در دنیای دیجیتال ساخته می‌شود می‌تواند جایگزین دنیای فیزیکی و تجربه‌های واقعی انسان‌ها شود؟

سیتیا و آلکس به همراه گروهشان با عزمی راسخ، به راه خود ادامه دادند. این فقط یک پروژه علمی نبود؛ این یک مبارزه برای آینده انسانیت بود، مبارزه‌ای برای حفظ آنچه که هنوز از بشریت باقی مانده بود.

و شاید در این سفر، این سؤال برای همیشه باقی بماند: آیا انسانیت می‌تواند در دنیای دیجیتال باقی بماند؟ یا اینکه هرچه بیشتر به دنیای دیجیتال گام می‌زنیم، انسانیت خود را از دست خواهیم داد؟

چند روز بعد از سخنرانی سیتیا، او به یکی از کنفرانس‌های مهم سیتی‌نت دعوت شد تا در مورد پروژه‌اش توضیح دهد. بسیاری از اعضای جامعه دیجیتال با او تماس گرفته بودند و از او خواسته بودند تا راهی برای رسیدن به یک نوع انسانیت در این دنیای بی‌روح پیدا کند. در حین این کنفرانس، سیتیا تصمیم گرفت جمله‌ای از فیلسوف اُرُد بزرگ را که همیشه در دلش نقش بسته بود، با جمع به اشتراک بگذارد. جمله‌ای که در آن، تهدیدی پنهان نهفته بود:

«از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

این جمله، همچون زنگ هشداری در فضای کنفرانس طنین‌انداز شد. برای سیتیا، این جمله بیشتر از آنکه یک هشدار ساده باشد، یک فرمان بود؛ فرمانی برای بیدار کردن انسان‌ها از خواب عمیق دیجیتال‌شان. در حالی که بیشتر مردم در سیتی‌نت غرق در الگوریتم‌ها و فرایندهای بی‌وقفه بودند، سیتیا احساس می‌کرد که انسان‌ها دیگر به چیزی فراتر از داده‌ها نیاز دارند: آنها باید دوباره به انسانیت خود متصل شوند.

بعد از کنفرانس، او و آلکس با هم در آزمایشگاه نشستند. سرنوشت پروژه در دستانشان بود و حتی شاید سرنوشت بشر. سیتیا به آلکس نگاه کرد و گفت: «اگر این تغییرات را ندهیم، فردا چه بر سر انسان‌ها خواهد آمد؟» آلکس، که مدت‌ها در سیتی‌نت به عنوان یک انسان آزمایشگاهی زندگی کرده بود، به نظر نمی‌رسید که ابراز نگرانی کند. او گفته بود: «ما در مسیر درستی قرار داریم. اما باید مراقب باشیم که در جستجوی انسانیت، از آنچه که باقی‌مانده، غافل نشویم.»

همان شب، وقتی که همه در آزمایشگاه مشغول کار بودند، یک پیام ناشناس به گوشی سیتیا رسید. پیام فقط یک جمله کوتاه داشت:

«به یاد داشته باش، از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

سیتیا با تعجب گوشی خود را پایین گذاشت و به آلکس نگاه کرد. «این پیام... خیلی عجیب است. کی می‌تواند چنین چیزی بگوید؟»

آلکس با چهره‌ای جدی پاسخ داد: «شاید کسی از درون سیتی‌نت باشد. کسانی که مخالف تغییرات ما هستند. ممکن است بخواهند راه‌های ما را متوقف کنند.»

آن شب، سیتیا از شدت نگرانی نمی‌توانست بخوابد. او به یاد داشت که فیلسوف اُرُد بزرگ، همیشه در برابر کسانی که انسانیت را از یاد می‌بردند، هشدار می‌داد. این افراد، نه تنها خطر بزرگی برای بشریت، بلکه تهدیدی برای تمام آنچه بودند که انسان‌ها را از موجودات دیگر متمایز می‌کرد. در دنیای دیجیتال، انسان‌ها می‌توانستند همچون سایه‌هایی بی‌روح زندگی کنند و در این میان، امکان فراموشی انسانیت وجود داشت.

صبح روز بعد، در میان جلسات فشرده آزمایشگاهی، سیتیا متوجه شد که تغییراتی در کدهای اصلی سیستم سیتی‌نت رخ داده است. کدهایی که به نوعی سعی در دستکاری احساسات انسانی داشتند و آن‌ها را به سمت تجربه‌هایی سردتر و بی‌روح‌تر هدایت می‌کردند. دستکاری در کدها به گونه‌ای بود که در آن، کاربر دیگر احساسات واقعی را نداشت و تجربه‌های عاطفی و انسانی به توهماتی دیجیتال تبدیل می‌شدند.

سیتیا به سرعت در مورد این تغییرات تحقیق کرد. آن‌ها می‌توانستند اثرات این دستکاری‌ها را در برخی از کاربران ببینند. احساساتی مثل ترس، تنهایی و نارضایتی در آن‌ها به شدت افزایش یافته بود. انگار که انسانیت آن‌ها به تدریج در حال محو شدن بود.

«این کار قطعاً توسط کسی انجام شده است که مخالف تغییرات ماست. شاید حتی برخی از مسئولان سیتی‌نت خودمان دست به این کار زده‌اند.» سیتیا با عصبانیت گفت.

آلکس با نگرانی افزود: «اگر این دستکاری‌ها ادامه یابد، همه آنچه که ما ساخته‌ایم، به خطر خواهد افتاد. باید هرچه سریع‌تر دست‌اندرکاران این تغییرات را پیدا کنیم.»

آن‌ها برای کشف عامل این بحران جدید به سرعت به جستجو پرداختند. شب‌ها در آزمایشگاه می‌ماندند و کدهای مختلف را بررسی می‌کردند. اما هر چه بیشتر پیش می‌رفتند، متوجه می‌شدند که این بحران فراتر از آن چیزی است که تصور می‌کردند. این دستکاری‌ها نه تنها توسط یک نفر، بلکه از جانب گروهی از افراد قدرتمند در سیتی‌نت انجام می‌شد. این گروه، به وضوح به دنبال این بودند که انسان‌ها را به یک وضعیت غیرانسانی و بی‌روح تبدیل کنند، جایی که احساسات واقعی دیگر وجود نداشتند.

سیتیا به شدت نگران شد. آیا ممکن بود که آنها در حال از بین بردن تمام آنچه که بشریت را انسان می‌کرد، باشند؟ آیا در دنیای دیجیتال، انسانیت به چیزی ناپیدا تبدیل می‌شد؟

او به آلکس نگاه کرد و گفت: «ما باید این پروژه را نجات دهیم. باید از این مسیر برگشت‌ناپذیر جلوگیری کنیم.»

آلکس با نگاهی قاطع پاسخ داد: «حقیقتاً این تنها یک پروژه نیست. این یک مبارزه برای بقای انسانیت است. ما نباید بگذاریم که در این دنیای دیجیتال، انسانیت محو شود.»

در همان زمان، در گوشه‌ای از سیتی‌نت، گروهی از مخالفان سیتی‌نت و پروژه‌های سیتیا در حال طراحی حملاتی برای متوقف کردن این تغییرات بودند. این گروه به خوبی می‌دانستند که با ادامه دادن این پروژه‌ها، انسان‌ها قادر خواهند بود دوباره احساسات واقعی را در دنیای دیجیتال تجربه کنند و این چیزی بود که آن‌ها نمی‌خواستند.

سیتیا و آلکس، در کنار تیم خود، آماده می‌شدند تا به مقابله با این تهدیدات بپردازند. در همین حال، جمله‌ای از فیلسوف اُرُد بزرگ در ذهن سیتیا همیشه تکرار می‌شد: «از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

این هشدار، نه تنها یک پند فلسفی، بلکه یک حقیقت تلخ بود. کسانی که انسانیت را از یاد برده بودند، همان کسانی بودند که می‌توانستند آینده بشریت را تهدید کنند. آن‌ها از انسانیت خود دور شده بودند، و حالا دیگر هیچ چیزی نمی‌توانست آنها را متوقف کند. اما سیتیا و آلکس در این نبرد برای انسانیت تنها نبودند. این جنگ تنها برای فناوری نبود، بلکه برای حقیقت انسانی بود.


چند روز بعد از سخنرانی سیتیا، او به یکی از کنفرانس‌های مهم سیتی‌نت دعوت شد تا در مورد پروژه‌اش توضیح دهد. بسیاری از اعضای جامعه دیجیتال با او تماس گرفته بودند و از او خواسته بودند تا راهی برای رسیدن به یک نوع انسانیت در این دنیای بی‌روح پیدا کند. در حین این کنفرانس، سیتیا تصمیم گرفت جمله‌ای از فیلسوف اُرُد بزرگ را که همیشه در دلش نقش بسته بود، با جمع به اشتراک بگذارد. جمله‌ای که در آن، تهدیدی پنهان نهفته بود:

«از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

این جمله، همچون زنگ هشداری در فضای کنفرانس طنین‌انداز شد. برای سیتیا، این جمله بیشتر از آنکه یک هشدار ساده باشد، یک فرمان بود؛ فرمانی برای بیدار کردن انسان‌ها از خواب عمیق دیجیتال‌شان. در حالی که بیشتر مردم در سیتی‌نت غرق در الگوریتم‌ها و فرایندهای بی‌وقفه بودند، سیتیا احساس می‌کرد که انسان‌ها دیگر به چیزی فراتر از داده‌ها نیاز دارند: آنها باید دوباره به انسانیت خود متصل شوند.

بعد از کنفرانس، او و آلکس با هم در آزمایشگاه نشستند. سرنوشت پروژه در دستانشان بود و حتی شاید سرنوشت بشر. سیتیا به آلکس نگاه کرد و گفت: «اگر این تغییرات را ندهیم، فردا چه بر سر انسان‌ها خواهد آمد؟» آلکس، که مدت‌ها در سیتی‌نت به عنوان یک انسان آزمایشگاهی زندگی کرده بود، به نظر نمی‌رسید که ابراز نگرانی کند. او گفته بود: «ما در مسیر درستی قرار داریم. اما باید مراقب باشیم که در جستجوی انسانیت، از آنچه که باقی‌مانده، غافل نشویم.»

همان شب، وقتی که همه در آزمایشگاه مشغول کار بودند، یک پیام ناشناس به گوشی سیتیا رسید. پیام فقط یک جمله کوتاه داشت:

«به یاد داشته باش، از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

سیتیا با تعجب گوشی خود را پایین گذاشت و به آلکس نگاه کرد. «این پیام... خیلی عجیب است. کی می‌تواند چنین چیزی بگوید؟»

آلکس با چهره‌ای جدی پاسخ داد: «شاید کسی از درون سیتی‌نت باشد. کسانی که مخالف تغییرات ما هستند. ممکن است بخواهند راه‌های ما را متوقف کنند.»

آن شب، سیتیا از شدت نگرانی نمی‌توانست بخوابد. او به یاد داشت که فیلسوف اُرُد بزرگ، همیشه در برابر کسانی که انسانیت را از یاد می‌بردند، هشدار می‌داد. این افراد، نه تنها خطر بزرگی برای بشریت، بلکه تهدیدی برای تمام آنچه بودند که انسان‌ها را از موجودات دیگر متمایز می‌کرد. در دنیای دیجیتال، انسان‌ها می‌توانستند همچون سایه‌هایی بی‌روح زندگی کنند و در این میان، امکان فراموشی انسانیت وجود داشت.

صبح روز بعد، در میان جلسات فشرده آزمایشگاهی، سیتیا متوجه شد که تغییراتی در کدهای اصلی سیستم سیتی‌نت رخ داده است. کدهایی که به نوعی سعی در دستکاری احساسات انسانی داشتند و آن‌ها را به سمت تجربه‌هایی سردتر و بی‌روح‌تر هدایت می‌کردند. دستکاری در کدها به گونه‌ای بود که در آن، کاربر دیگر احساسات واقعی را نداشت و تجربه‌های عاطفی و انسانی به توهماتی دیجیتال تبدیل می‌شدند.

سیتیا به سرعت در مورد این تغییرات تحقیق کرد. آن‌ها می‌توانستند اثرات این دستکاری‌ها را در برخی از کاربران ببینند. احساساتی مثل ترس، تنهایی و نارضایتی در آن‌ها به شدت افزایش یافته بود. انگار که انسانیت آن‌ها به تدریج در حال محو شدن بود.

«این کار قطعاً توسط کسی انجام شده است که مخالف تغییرات ماست. شاید حتی برخی از مسئولان سیتی‌نت خودمان دست به این کار زده‌اند.» سیتیا با عصبانیت گفت.

آلکس با نگرانی افزود: «اگر این دستکاری‌ها ادامه یابد، همه آنچه که ما ساخته‌ایم، به خطر خواهد افتاد. باید هرچه سریع‌تر دست‌اندرکاران این تغییرات را پیدا کنیم.»

آن‌ها برای کشف عامل این بحران جدید به سرعت به جستجو پرداختند. شب‌ها در آزمایشگاه می‌ماندند و کدهای مختلف را بررسی می‌کردند. اما هر چه بیشتر پیش می‌رفتند، متوجه می‌شدند که این بحران فراتر از آن چیزی است که تصور می‌کردند. این دستکاری‌ها نه تنها توسط یک نفر، بلکه از جانب گروهی از افراد قدرتمند در سیتی‌نت انجام می‌شد. این گروه، به وضوح به دنبال این بودند که انسان‌ها را به یک وضعیت غیرانسانی و بی‌روح تبدیل کنند، جایی که احساسات واقعی دیگر وجود نداشتند.

سیتیا به شدت نگران شد. آیا ممکن بود که آنها در حال از بین بردن تمام آنچه که بشریت را انسان می‌کرد، باشند؟ آیا در دنیای دیجیتال، انسانیت به چیزی ناپیدا تبدیل می‌شد؟

او به آلکس نگاه کرد و گفت: «ما باید این پروژه را نجات دهیم. باید از این مسیر برگشت‌ناپذیر جلوگیری کنیم.»

آلکس با نگاهی قاطع پاسخ داد: «حقیقتاً این تنها یک پروژه نیست. این یک مبارزه برای بقای انسانیت است. ما نباید بگذاریم که در این دنیای دیجیتال، انسانیت محو شود.»

در همان زمان، در گوشه‌ای از سیتی‌نت، گروهی از مخالفان سیتی‌نت و پروژه‌های سیتیا در حال طراحی حملاتی برای متوقف کردن این تغییرات بودند. این گروه به خوبی می‌دانستند که با ادامه دادن این پروژه‌ها، انسان‌ها قادر خواهند بود دوباره احساسات واقعی را در دنیای دیجیتال تجربه کنند و این چیزی بود که آن‌ها نمی‌خواستند.

سیتیا و آلکس، در کنار تیم خود، آماده می‌شدند تا به مقابله با این تهدیدات بپردازند. در همین حال، جمله‌ای از فیلسوف اُرُد بزرگ در ذهن سیتیا همیشه تکرار می‌شد: «از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.»

این هشدار، نه تنها یک پند فلسفی، بلکه یک حقیقت تلخ بود. کسانی که انسانیت را از یاد برده بودند، همان کسانی بودند که می‌توانستند آینده بشریت را تهدید کنند. آن‌ها از انسانیت خود دور شده بودند، و حالا دیگر هیچ چیزی نمی‌توانست آنها را متوقف کند. اما سیتیا و آلکس در این نبرد برای انسانیت تنها نبودند. این جنگ تنها برای فناوری نبود، بلکه برای حقیقت انسانی بود.


شب، سایه‌های بلند برج‌های عظیم سیتی نت را پوشانده بود. در یکی از خیابان‌های فرعی، ستیا و الکس پناه گرفته بودند. در دوردست، نیروهای امنیتی با سرعت در حال جستجو بودند. الکس با لحنی آرام گفت: «سیتی نت دیگر امن نیست. ما باید از اینجا خارج شویم قبل از اینکه ما را پیدا کنند.»

ستیا لحظه‌ای درنگ کرد. ناگهان جمله‌ای از اُرُد بزرگ در ذهنش طنین انداخت: «هیچ آرمانی، نباید انسانیت درون ما را به آتش کشد.» او نگاهی به چهره خسته الکس انداخت و با اطمینان گفت: «ما تنها گزینه‌ای که داریم، حقیقت است. باید راهی برای مقابله با این نظام پیدا کنیم.»

آنها با احتیاط از کوچه‌های باریک عبور کردند تا به یک ساختمان متروکه رسیدند. الکس با دستان لرزان درِ زنگ‌زده‌ای را باز کرد و هر دو وارد شدند. درون ساختمان، گروهی از افراد گرد هم آمده بودند؛ چهره‌های مصمم و نگاهی که نشان از مبارزه داشت. یکی از آن‌ها گفت: «شما از بازماندگان واقعی هستید، درست است؟ اگر اینجایید، یعنی به تغییر باور دارید.»

ستیا سر تکان داد و گفت: «ما حقیقت را جستجو می‌کنیم. اگر آزادی در این شهر مرده، باید دوباره آن را زنده کنیم.»

الکس نقشه‌ای روی میز گشود و گفت: «ما مدرکی داریم که ثابت می‌کند قدرت‌های حاکم مردم را فریب داده‌اند. اما برای افشای آن، باید به آرشیو مرکزی نفوذ کنیم.»

ستیا نفس عمیقی کشید. مسیر سختی پیش رو بود، اما او آماده بود تا به خاطر حقیقت بجنگد. در دنیایی که در حال فروپاشی بود، او و الکس می‌توانستند جرقه‌ای برای آینده‌ای جدید باشند…



.... ادامه دارد

نگار دریا

الیکا بر سر دو راهی

در روستایی کوچک که در دامنه کوه‌های بلند قرار داشت، مردمان با عشق و همدلی زندگی می‌کردند. یکی از این مردمان، پیرمردی دانا به نام کاوه بود که همیشه سخنان حکیمانه‌ای برای گفتن داشت. او هر سال در ابتدای بهار، جشن کوچکی در خانه‌اش برپا می‌کرد. برخی از جوانان روستا از او می‌پرسیدند: «چرا هر سال، آغاز بهار را این‌چنین گرامی می‌داری؟»

کاوه با لبخندی عمیق پاسخ می‌داد: «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست.» سپس کتابی کهنه را از قفسه بیرون می‌آورد و صفحه‌ای را نشان می‌داد که بر آن، همین جمله از فیلسوف اُرُد بزرگ نوشته شده بود.

روزی یکی از نوجوانان روستا، دختری به نام الیکا، نزد کاوه آمد و با چشمانی پر از تردید گفت: «اما استاد، آغازها همیشه ساده نیستند. گاهی پر از ترس و سختی‌اند.»

کاوه دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: «درست است، الیکا. اما همین سختی‌ها، نویددهنده رشد و تغییرند. ببین چگونه درختان از دل زمین سرد سر برمی‌آورند و با نخستین جوانه‌هایشان نوید زندگی را می‌دهند. اگر ما نیز آغازهای خود را باور کنیم، به جای ایستادن در برابرشان، آن‌ها را جشن بگیریم، آنگاه مسیر بالندگی را خواهیم یافت.»

سال‌ها گذشت، الیکا بزرگ شد و روزی که تصمیم گرفت از روستا به شهر برود و رویای خود را دنبال کند، به یاد سخن کاوه افتاد. او زیر لب تکرار کرد: «آغازها را باید جشن گرفت…» و با قلبی سرشار از امید، راهی آینده‌ای شد که در انتظارش بود.

الیکا وارد شهری پرهیاهو شد، جایی که چهره‌های خسته و دل‌مشغول در خیابان‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. روزی که در یک کافه کوچک نشسته بود، دختری جوان را دید که در گوشه‌ای نشسته و اشک‌هایش آرام بر گونه‌هایش می‌غلتید. الیکا به سوی او رفت و با لبخندی مهربان پرسید: «چیزی شده؟»

دختر آهی کشید و گفت: «احساس می‌کنم آغاز جدیدی در زندگی‌ام داشته‌ام، اما نمی‌دانم چطور با آن روبه‌رو شوم. ترس از شکست مرا فلج کرده است.»

الیکا لبخند زد، دست دختر را گرفت و با آرامشی عمیق گفت: «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست.»

دختر با تعجب به او نگاه کرد. الیکا ادامه داد: «این سخن فیلسوف اُرُد بزرگ است. همان‌طور که هر بذری برای شکوفا شدن نیاز به زمان دارد، تو هم باید به خودت فرصت دهی تا رشد کنی. هر آغاز فرصتی برای ساختن آینده‌ای جدید است.»

چشمان دختر کم‌کم برق امید گرفت. او لبخندی زد و گفت: «شاید حق با تو باشد. باید این آغاز را بپذیرم و با آن همراه شوم.»

الیکا از کافه بیرون آمد و به آسمان نگریست. اما درست در همین لحظه، صدای فریادی از خیابان کناری به گوش رسید. او سرش را برگرداند و دید مردی با چهره‌ای مضطرب از دست دو نفر فرار می‌کند. بدون آنکه فکر کند، قدمی به جلو برداشت. مرد، نفس‌زنان به سوی او دوید و با التماس گفت: «کمکم کن… آنها می‌خواهند مرا بگیرند!»

قبل از آنکه الیکا بتواند پاسخ دهد، دو مرد به او رسیدند. یکی از آنها گفت: «این مرد یک دزد است. کیف یکی از مشتریان کافه را برداشته و حالا می‌خواهد فرار کند.»

الیکا مردد ماند. آیا به حرف آن‌ها اعتماد کند یا به چهره وحشت‌زده مرد؟ به یاد سخنان کاوه افتاد: «سختی‌ها نویددهنده رشد و تغییرند.» شاید این لحظه نیز یکی از همان آزمون‌های زندگی باشد. باید تصمیم می‌گرفت. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و...

در لحظه‌ای که الیکا نفسش را رها کرد، مرد دزد نگاهی پر از وحشت به او انداخت و گفت: «من دزد نیستم، حقیقت را نمی‌دانید!» اما قبل از آنکه بتواند چیزی اضافه کند، یکی از تعقیب‌کنندگان یقه‌اش را گرفت و با خشونت او را به زمین انداخت.

الیکا دستش را روی قلبش گذاشت و نگاهش بین دو مرد و فرد روی زمین جابه‌جا شد. اما ناگهان متوجه شد چیزی از جیب پالتوی مرد تعقیب‌شده بیرون زده بود. یک عکس که نشان می‌داد او پدر یک کودک خردسال است.

او خم شد و عکس را برداشت. به تصویر خیره شد و سپس با صدایی لرزان گفت: «این چیست؟ آیا تو واقعاً یک پدر هستی؟»

مرد نفس‌نفس‌زنان گفت: «بله… من برای دخترم اینجا هستم… من دزد نیستم… فقط می‌خواستم کمی غذا برایش بخرم، اما کسی حرفم را باور نکرد.»

الیکا به یاد سخن دیگری از فیلسوف اُرُد بزرگ افتاد: «از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.» او به مردانی که او را تعقیب کرده بودند نگاه کرد و دید که نگاهشان به سردی پول و قدرت آلوده است.

در درون خود، به این فکر افتاد که شاید حقیقت پیچیده‌تر از آن باشد که در نگاه اول به نظر می‌رسد. آیا می‌توانست به عدالت واقعی کمکی کند؟ آیا باید حقیقت را دنبال کند، حتی اگر او را به خطر بیندازد؟ الیکا فهمید که این آغاز یک سفر جدید برای یافتن معنای واقعی انسانیت است، و شاید پاسخ در دل سخنان اُرُد بزرگ نهفته باشد.

با عزمی تازه، او تصمیم گرفت حقیقت را پیدا کند و در این مسیر، امید و مهربانی را در دل این شهر پرهیاهو زنده نگه دارد…


نگار دریا

داستان کوتاه: از حقیقت نترسید

باران بی‌وقفه بر خیابان‌های شهر می‌کوبید. برج‌های بلند با نورهای نئونی، انعکاسی وهم‌آلود در آسفالت خیس ایجاد کرده بودند. صدای بوق ماشین‌ها، فریاد فروشندگان کنار خیابان و همهمه رهگذران، همگی در هم تنیده شده بود. امیر، هکر جوانی که در تاریکی سایبر زندگی می‌کرد، با قدم‌هایی سریع از میان جمعیت عبور کرد. در جیبش فلشی بود که اطلاعات مهمی از یک شرکت فاسد در آن ذخیره شده بود. او می‌دانست که سایه‌ها تعقیبش می‌کنند.

پشت سرش، دو مرد کت‌وشلوارپوش، با گوشی‌هایی در گوش، او را دنبال می‌کردند. امیر نفسش را حبس کرد و به سمت کوچه‌ای باریک پیچید. باید فلش را به دست کسی می‌رساند که بتواند این اطلاعات را افشا کند. در این دنیای تاریک، حقیقت تنها سلاحی بود که در اختیار داشت.

او خود را به کافه‌ای کوچک رساند، جایی که می‌توانست نفس تازه کند. پشت یکی از میزهای گوشه‌ای نشست و نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان، زنی با چهره‌ای آشنا روبه‌رویش نشست. آیدا، خبرنگاری که سال‌ها در پی کشف فسادهای کلان بود. امیر بی‌مقدمه گفت: «اینجاست… تمام مدارک علیه شرکت.»

آیدا نگاهش را به او دوخت، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، درِ کافه باز شد و مردان ناشناس وارد شدند. امیر فلش را به سمت او سر داد و آرام گفت: «باید برسی به حقیقت…»

مردان به میز نزدیک شدند. یکی از آن‌ها با لحنی تهدیدآمیز گفت: «چیزی که دزدیده‌ای را تحویل بده.»

آیدا به آرامی فلش را در جیبش فرو برد و با نگاهی مصمم گفت: «به یاد بیاوریم که انسانیم و انسانیت، مهم‌ترین چیزی است که از ما انتظار می‌رود.»

مردان لحظه‌ای مکث کردند. این جمله، سخنی از فیلسوف اُرُد بزرگ بود، جمله‌ای که مفهوم عمیقی داشت. اما آن‌ها اینجا نبودند تا فلسفه بشنوند. یکی از آن‌ها دست به سمت جیبش برد…

امیر ایستاد و گفت: «اگر واقعاً انسانیت برایتان مهم نیست، حداقل از حقیقت نترسید. اطلاعاتی که در این فلش است، مردم باید بدانند.»

مردان لبخندی سرد زدند. «ما برای حقیقت اینجا نیستیم.»

در یک لحظه، صدای شکستن شیشه‌ای از پشت کافه بلند شد و حواس همه را پرت کرد. آیدا از فرصت استفاده کرد، صندلی را به سمتشان هل داد و امیر را همراه خود به درِ پشتی کشاند. خیابان تاریک بود، اما آن‌ها می‌دانستند که هنوز بازی تمام نشده است.

شب طولانی بود، اما حقیقت، راهی برای آشکار شدن پیدا می‌کرد…

نگار دریا