عشق ، فلسفه ... زندگی

عشق ، فلسفه ... زندگی

دلنوشته های من در مورد فلسفه اُرُدیسم، که بی پرده بگم عاشقشم ... I love the philosophy of Orodism
عشق ، فلسفه ... زندگی

عشق ، فلسفه ... زندگی

دلنوشته های من در مورد فلسفه اُرُدیسم، که بی پرده بگم عاشقشم ... I love the philosophy of Orodism

الیکا بر سر دو راهی

در روستایی کوچک که در دامنه کوه‌های بلند قرار داشت، مردمان با عشق و همدلی زندگی می‌کردند. یکی از این مردمان، پیرمردی دانا به نام کاوه بود که همیشه سخنان حکیمانه‌ای برای گفتن داشت. او هر سال در ابتدای بهار، جشن کوچکی در خانه‌اش برپا می‌کرد. برخی از جوانان روستا از او می‌پرسیدند: «چرا هر سال، آغاز بهار را این‌چنین گرامی می‌داری؟»

کاوه با لبخندی عمیق پاسخ می‌داد: «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست.» سپس کتابی کهنه را از قفسه بیرون می‌آورد و صفحه‌ای را نشان می‌داد که بر آن، همین جمله از فیلسوف اُرُد بزرگ نوشته شده بود.

روزی یکی از نوجوانان روستا، دختری به نام الیکا، نزد کاوه آمد و با چشمانی پر از تردید گفت: «اما استاد، آغازها همیشه ساده نیستند. گاهی پر از ترس و سختی‌اند.»

کاوه دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: «درست است، الیکا. اما همین سختی‌ها، نویددهنده رشد و تغییرند. ببین چگونه درختان از دل زمین سرد سر برمی‌آورند و با نخستین جوانه‌هایشان نوید زندگی را می‌دهند. اگر ما نیز آغازهای خود را باور کنیم، به جای ایستادن در برابرشان، آن‌ها را جشن بگیریم، آنگاه مسیر بالندگی را خواهیم یافت.»

سال‌ها گذشت، الیکا بزرگ شد و روزی که تصمیم گرفت از روستا به شهر برود و رویای خود را دنبال کند، به یاد سخن کاوه افتاد. او زیر لب تکرار کرد: «آغازها را باید جشن گرفت…» و با قلبی سرشار از امید، راهی آینده‌ای شد که در انتظارش بود.

الیکا وارد شهری پرهیاهو شد، جایی که چهره‌های خسته و دل‌مشغول در خیابان‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. روزی که در یک کافه کوچک نشسته بود، دختری جوان را دید که در گوشه‌ای نشسته و اشک‌هایش آرام بر گونه‌هایش می‌غلتید. الیکا به سوی او رفت و با لبخندی مهربان پرسید: «چیزی شده؟»

دختر آهی کشید و گفت: «احساس می‌کنم آغاز جدیدی در زندگی‌ام داشته‌ام، اما نمی‌دانم چطور با آن روبه‌رو شوم. ترس از شکست مرا فلج کرده است.»

الیکا لبخند زد، دست دختر را گرفت و با آرامشی عمیق گفت: «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست.»

دختر با تعجب به او نگاه کرد. الیکا ادامه داد: «این سخن فیلسوف اُرُد بزرگ است. همان‌طور که هر بذری برای شکوفا شدن نیاز به زمان دارد، تو هم باید به خودت فرصت دهی تا رشد کنی. هر آغاز فرصتی برای ساختن آینده‌ای جدید است.»

چشمان دختر کم‌کم برق امید گرفت. او لبخندی زد و گفت: «شاید حق با تو باشد. باید این آغاز را بپذیرم و با آن همراه شوم.»

الیکا از کافه بیرون آمد و به آسمان نگریست. اما درست در همین لحظه، صدای فریادی از خیابان کناری به گوش رسید. او سرش را برگرداند و دید مردی با چهره‌ای مضطرب از دست دو نفر فرار می‌کند. بدون آنکه فکر کند، قدمی به جلو برداشت. مرد، نفس‌زنان به سوی او دوید و با التماس گفت: «کمکم کن… آنها می‌خواهند مرا بگیرند!»

قبل از آنکه الیکا بتواند پاسخ دهد، دو مرد به او رسیدند. یکی از آنها گفت: «این مرد یک دزد است. کیف یکی از مشتریان کافه را برداشته و حالا می‌خواهد فرار کند.»

الیکا مردد ماند. آیا به حرف آن‌ها اعتماد کند یا به چهره وحشت‌زده مرد؟ به یاد سخنان کاوه افتاد: «سختی‌ها نویددهنده رشد و تغییرند.» شاید این لحظه نیز یکی از همان آزمون‌های زندگی باشد. باید تصمیم می‌گرفت. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و...

در لحظه‌ای که الیکا نفسش را رها کرد، مرد دزد نگاهی پر از وحشت به او انداخت و گفت: «من دزد نیستم، حقیقت را نمی‌دانید!» اما قبل از آنکه بتواند چیزی اضافه کند، یکی از تعقیب‌کنندگان یقه‌اش را گرفت و با خشونت او را به زمین انداخت.

الیکا دستش را روی قلبش گذاشت و نگاهش بین دو مرد و فرد روی زمین جابه‌جا شد. اما ناگهان متوجه شد چیزی از جیب پالتوی مرد تعقیب‌شده بیرون زده بود. یک عکس که نشان می‌داد او پدر یک کودک خردسال است.

او خم شد و عکس را برداشت. به تصویر خیره شد و سپس با صدایی لرزان گفت: «این چیست؟ آیا تو واقعاً یک پدر هستی؟»

مرد نفس‌نفس‌زنان گفت: «بله… من برای دخترم اینجا هستم… من دزد نیستم… فقط می‌خواستم کمی غذا برایش بخرم، اما کسی حرفم را باور نکرد.»

الیکا به یاد سخن دیگری از فیلسوف اُرُد بزرگ افتاد: «از آدمیانی که انسانیت درون خویش را فراموش ساخته‌اند، بهراسید و بگریزید.» او به مردانی که او را تعقیب کرده بودند نگاه کرد و دید که نگاهشان به سردی پول و قدرت آلوده است.

در درون خود، به این فکر افتاد که شاید حقیقت پیچیده‌تر از آن باشد که در نگاه اول به نظر می‌رسد. آیا می‌توانست به عدالت واقعی کمکی کند؟ آیا باید حقیقت را دنبال کند، حتی اگر او را به خطر بیندازد؟ الیکا فهمید که این آغاز یک سفر جدید برای یافتن معنای واقعی انسانیت است، و شاید پاسخ در دل سخنان اُرُد بزرگ نهفته باشد.

با عزمی تازه، او تصمیم گرفت حقیقت را پیدا کند و در این مسیر، امید و مهربانی را در دل این شهر پرهیاهو زنده نگه دارد…


نگار دریا

داستان کوتاه: از حقیقت نترسید

باران بی‌وقفه بر خیابان‌های شهر می‌کوبید. برج‌های بلند با نورهای نئونی، انعکاسی وهم‌آلود در آسفالت خیس ایجاد کرده بودند. صدای بوق ماشین‌ها، فریاد فروشندگان کنار خیابان و همهمه رهگذران، همگی در هم تنیده شده بود. امیر، هکر جوانی که در تاریکی سایبر زندگی می‌کرد، با قدم‌هایی سریع از میان جمعیت عبور کرد. در جیبش فلشی بود که اطلاعات مهمی از یک شرکت فاسد در آن ذخیره شده بود. او می‌دانست که سایه‌ها تعقیبش می‌کنند.

پشت سرش، دو مرد کت‌وشلوارپوش، با گوشی‌هایی در گوش، او را دنبال می‌کردند. امیر نفسش را حبس کرد و به سمت کوچه‌ای باریک پیچید. باید فلش را به دست کسی می‌رساند که بتواند این اطلاعات را افشا کند. در این دنیای تاریک، حقیقت تنها سلاحی بود که در اختیار داشت.

او خود را به کافه‌ای کوچک رساند، جایی که می‌توانست نفس تازه کند. پشت یکی از میزهای گوشه‌ای نشست و نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان، زنی با چهره‌ای آشنا روبه‌رویش نشست. آیدا، خبرنگاری که سال‌ها در پی کشف فسادهای کلان بود. امیر بی‌مقدمه گفت: «اینجاست… تمام مدارک علیه شرکت.»

آیدا نگاهش را به او دوخت، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، درِ کافه باز شد و مردان ناشناس وارد شدند. امیر فلش را به سمت او سر داد و آرام گفت: «باید برسی به حقیقت…»

مردان به میز نزدیک شدند. یکی از آن‌ها با لحنی تهدیدآمیز گفت: «چیزی که دزدیده‌ای را تحویل بده.»

آیدا به آرامی فلش را در جیبش فرو برد و با نگاهی مصمم گفت: «به یاد بیاوریم که انسانیم و انسانیت، مهم‌ترین چیزی است که از ما انتظار می‌رود.»

مردان لحظه‌ای مکث کردند. این جمله، سخنی از فیلسوف اُرُد بزرگ بود، جمله‌ای که مفهوم عمیقی داشت. اما آن‌ها اینجا نبودند تا فلسفه بشنوند. یکی از آن‌ها دست به سمت جیبش برد…

امیر ایستاد و گفت: «اگر واقعاً انسانیت برایتان مهم نیست، حداقل از حقیقت نترسید. اطلاعاتی که در این فلش است، مردم باید بدانند.»

مردان لبخندی سرد زدند. «ما برای حقیقت اینجا نیستیم.»

در یک لحظه، صدای شکستن شیشه‌ای از پشت کافه بلند شد و حواس همه را پرت کرد. آیدا از فرصت استفاده کرد، صندلی را به سمتشان هل داد و امیر را همراه خود به درِ پشتی کشاند. خیابان تاریک بود، اما آن‌ها می‌دانستند که هنوز بازی تمام نشده است.

شب طولانی بود، اما حقیقت، راهی برای آشکار شدن پیدا می‌کرد…

نگار دریا

داستان کوتاه: آغازی دوباره


در یک روز آفتابی، مریم، زنی میانسال، در یک کافه کوچک نشسته بود و به زندگی‌اش فکر می‌کرد. او سال‌ها در یک شرکت بزرگ کار کرده بود و به تازگی به دلیل تغییرات مدیریتی، شغلش را از دست داده بود. احساس ناامیدی و سردرگمی او را فراگرفته بود و نمی‌دانست که باید چه کار کند.

در همین حال، یک پیرمرد با چهره‌ای مهربان و لبخندی گرم وارد کافه شد و به سمت مریم آمد. او با صدای آرامی گفت: “آیا می‌توانم در اینجا بنشینم؟”
مریم با کمال میل اجازه داد و آن‌ها شروع به صحبت کردند. پیرمرد از زندگی‌اش گفت و اینکه چگونه در جوانی با چالش‌های زیادی روبرو شده بود. او توضیح داد که چگونه هر بار که به بن‌بست می‌رسید، تلاش می‌کرد تا از آن به عنوان فرصتی برای شروعی دوباره استفاده کند.

مریم با دقت به او گوش می‌داد و در دلش حس می‌کرد که شاید این گفتگو بتواند به او کمک کند. پیرمرد به چهره خسته مریم نگاهی کرد و ادامه داد: یادت باشد، "هر آن، می‌تواند آغازی دوباره در زندگی ما باشد، پس هیچگاه، پایانی پیش روی ما نیست."  این جمله فیلسوف اُرُد بزرگ به ما یادآوری می کند که هرگز نباید دلسرد و نا امید باشیم.

این جمله مانند جرقه‌ای در ذهن مریم روشن شد. او به یاد آورد که در طول زندگی‌اش، بارها و بارها با چالش‌ها روبرو شده و همیشه توانسته از آن‌ها عبور کند. حالا که شغلش را از دست داده بود، می‌توانست به دنبال رویای قدیمی‌اش برود: راه‌اندازی یک فروشگاه کوچک صنایع دستی.
با انگیزه‌ای تازه، مریم تصمیم گرفت که از این فرصت استفاده کند. او شروع به طراحی و ساخت صنایع دستی کرد و با کمک دوستانش، فروشگاهش را راه‌اندازی کرد. روزها و شب‌ها کار کرد و با هر موفقیت کوچک، اعتماد به نفسش بیشتر می‌شد.

چند ماه بعد، فروشگاه او به یکی از محبوب‌ترین مکان‌ها در محله تبدیل شد. مریم با شوق و ذوق به کارش ادامه داد و هر روز بیشتر از روز قبل به زندگی‌اش عشق می‌ورزید.
روزی، در حالی که در فروشگاه مشغول کار بود، مریم به یاد پیرمرد افتاد و تصمیم گرفت از او تشکر کند. وقتی به کافه برگشت، متوجه شد که او آنجا نیست. اما او هرگز فراموش نکرد که چگونه یک گفتگوی ساده می‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.
مریم با لبخند به زندگی‌اش نگاه کرد و فهمید که هر آن، فرصتی برای شروعی دوباره است. او به خود قول داد که هرگز از تلاش دست نکشد و همیشه به دنبال آرزوهایش برود و این‌گونه، مریم آموخت که زندگی همیشه در حال تغییر است و ما باید آماده باشیم تا از هر فرصتی برای شروعی دوباره استفاده کنیم.


نگار دریا